بن بست...!!
تو زندگي را در درون لمس مي كني , میدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را......... «دکتر علی شریعتی» کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام
تو شهامت آن داري كه بيانديشي ,
و نيزوي آن كه به چيزي دل ببندي ,
تو با روياهايت زندگي مي كني . . .
و روياييان بسيار نادرند .
آري . . . اندكند آنان كه رويا را باور دارند.
از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه
تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن . و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر انست که بروی
و بی رهاورد برگردی. کاش میدانستی انچه در جستجوی انی همینجاست.
مسافر رفت و گفت یک درخت از راه چه میداند پاهایش در گل است. او هیچ گاه لذت
جستجو را نخواهد یافت. و نشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خود اغاز کرده
ام و سفرم را کسی نخواهد دید جز انکه باید. مسافر رفت و کوله اش سنگین بود.
هزار سال گشت هزار سال پر خم و پیچ هزار سال بالا و پست. مسافر باز گشت. رنجور
و ناامید.خدا را نیافته بود اما غرورش را گم کرده بود.به ابتدای جاده رسید
جادهای که روزی از ان اغاز کرده بود. درختی هزار ساله بالا بلند کنار جاده بود.
زیر سایه اش نشست تا لحظه ای بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت
او را میشناخت. درخت گفت سلام مسافر در کوله ات چه داری مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت:بالا بلند تنومندم شرمنده ام کوله ام خالیست و هیچ ندارم. درخت گفت:
چه خوب وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری. اما ان روز که میرفتی در کوله ات همه
چیز داشتی که غرور کمترینش بود. جاده ان را از تو گرفت. حالا در کوله ات جای
برای خداهست. و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت. دست های مسافر از اشراق
پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته
ای این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی ومن در خودم. و پیمودن خود
دشوار تر از پیمودن جاده ها است.
| Design By : Night Skin |


